
در مقابل شجاعت فرانسیس فورد کاپولا باید سر تعظیم فرود آورد؛ مگه میشه درباره ابرفیلمی مثه "اینک آخرالزمان" صحبت نکرد؟ این فیلم میتونه سنگ رو تحت تاثیر قرار بده؛ پس باید در موردش حرف بزنم؛ در مورد فیلمی با شکوه که جزو 10 فیلم برتری هست که تا الان دیدم؛ داستان فیلم، اقتباسی از کتاب قلب تاریکی اثر جوزف کانراد هست؛ فکر کنیم که یه آدم مثه کاپولا، چقدر باید پشتکار و جسارت داشته باشه که این همه تجهیزات و تداراکات رو برداره ببره توی یه کشور غریبه با اون شرایط اقتصادی، فرهنگی، جوی و... ؛ جلوی سیاست های دولتی مثه دولت آمریکا بایسته؛ درآمدی که از فیلم های دیگه اش اندوخته رو صرف کنه و نهایتا یه شاهکار تحویل بشریت و سینما بده. سروان ویلارد با بازی خوب مارتین شین، که جنگی درونی رو با خودش حمل میکنه، ماموریت پیدا میکنه که سرهنگی جداافتاده از چارچوب ارتش رو در دل جنگل پیدا و نابود کنه؛ در اوایل فیلم، جنگ درونی سروان رو از زبون خودش میشه شنید: "وقتی جنگل بودم تنها فکرم این بود که برم خونه و وقتی خونه بودم تنها فکرم این بود که برگردم جنگل و ماموریت انجام بدم"؛ در همین ابتدای فیلم میشه فهمید که سروان ویلارد در مسیر تبدیل شدن به سرهنگ کورتز، راه زیادی رو در پیش نداره؛ ژنرالی که به ویلارد، ماموریت قتل کورتز رو واگذار میکنه، در حین توضیح ماموریت، مشغول خوردن گوشت و میگو هست و همزمان برای ویلارد، از دیوانه شدن کورتز میگه و سعی میکنه چیزی رو که هیچ وقت توی عمرش درک نکرده و نمیکنه رو برای سروان توضیح بده؛ نواری ضبط شده از صدای کورتز پخش میشه و میشنویم که اون میگه: "شرایط سختی هست و راه رهایی از این شرایط مثه راه رفتن روی لبه تیغ، سخته" ؛ اون ژنرال تقصیری در عدم درک کورتز، نداره؛ چرا که وقتی اون داره از شرایط سخت میگه، ژنرال، گوشت و میگو میخوره.
در خلال فیلم، سابقه کورتز در ارتش که خیلی هم درخشان بوده از زبون سروان بیان میشه و نکته جالبی که در اون هست، اینه که فرماندهان ارشد ارتش، آماده میشدن که یه پست خیلی مهم به کورتز بدن و اونو ارتقا بدن؛ ولی ظاهرا اون اینو نمیخواسته و به همه چیز پشت پا زده و حقیقت رو انتخاب کرده. وقتی سروان و گروهش به همراه نیرو های دیگه به یه ساحل میرسن، کاپولای کبیر رو میبینیم که در نقش یک مستند ساز جنگ، به سربازا میگه که به دوربین نگاه نکنید و کار تون رو بکنید؛ نبوغ کاپولا در به تصویر کشیدن مضحکه ای که برای قوی نشون دادن ارتش پیش افکار عمومی، تدارک دیده شده، مثال زدنی هست. در اینجا سرهنگ کیلگور با بازی عالی رابرت دووال، وارد داستان میشه؛ این کاراکتر خارق العاده، یه سورپرایز محسوب میشه و به طرز غریبی در دریای هجو سپری میکنه؛ به نظرم مدت زمان ورود تا خروج این کاراکتر در فیلم، خودش به تنهایی یه سبک و یه فیلم کوتاه هست؛ و البته باعث بهم ریختن انسجام داستان نمیشه؛ حتی پیاده شدن این مرد از هلیکوپتر، خنده داره؛ انگار که اومده پیک نیک و میخواد یه روز تعطیل رو بگذرونه؛ نمیشه فهمید که چی توی سر این آدم میگذره؛ از طرفی انقدر با وجدانه که به سرباز ویتنامی که دل و روده ش رو با در کتری نگه داشته؛ از قمقمه خودش آب میده و در عین حال انقدر دیوونه ست که با شنیدن اومدن اون موج سوار معروف در قالب یه سرباز، بلافاصله اون زخمی رو ول میکنه و میره؛ شمارو به خدا میزان پوچی توی کله این مرد رو ملاحظه کنید؛ اون انقدر قاطی کرده که واسه اینکه یه ساحل، موج های خوبی داره، با تمام خطراتش برای نیروها، مصمم میشه که بهش حمله کنه و وسط اون همه خمپاره، سربازارو مجبور میکنه که موج سواری کنن و همزمان به هواپیماها گرا میده که منطقه کناری رو بمب ناپالم بزنن؛ اون عین خیالش هم نیست که خمپاره ای کنارش فرود بیاد؛ انقدر دیوونه س که هلیکوپتری رو با افرادش بسیج کرده که سروان ویلارد رو توی اون جنگل انبوه پیدا کنه و تخته موج سواری ش رو پس بگیرن؛ قسمت هایی از این دست در فیلم، بوی کوئنتین تارانتینو رو میده و البته خط فکری اون رو دنبال نمیکنه؛ برای مثال میشه به دلایل سرهنگ کیلگور برای پخش سمفونی واگنر هنگام حمله، اشاره کرد؛ درسته که میگه پسرهام این سمفونی رو دوست دارن و مخاطب به حرفش میخنده؛ ولی در ادامه میفهمیم که این سمفونی، چشم بادومی هارو میترسونه و بینشون رعب و وحشت ایجاد میکنه؛ سکانس های نبرد و فیلمبرداری اونها با هلیکوپتر و ... عالی از آب در اومده؛ در نهایت دیالوگی رو که کیلگور در پایان این قسمت از فیلم میگه رو میشه تیر خلاصی برداشت کرد که به ذهن مخاطب فرود میاد؛ اون میگه:
"من عاشق بوی بمب ناپالم توی صبح هستم"

گروه سروان، سفرشون در امتداد رودخونه رو ادامه میدن و برای پیدا کردن انبه از قایق پیاده میشن؛ پس از مواجه با ببر در جنگل، سوالی به وجود میاد مبنی بر این که اون آشپز که به قول خودش قرار بوده آشپزی کنه و در مدرسه های آشپزی وقتشو بگذرونه، چرا باید اینجا با یه ببر مواجه بشه؟ اون به شکل جنون واری فریاد میزنه که من نباید اینجا باشم و نمیخوام اینجا باشم؛ و در ادامه میبینیم که نباید از قایق خارج شد و اگر بشی باید بلد باشی که از طبیعت الهام بگیری؛ همون چیزی که کورتز توش استاده؛ و حرف سروان که میگه: "کورتز از قایق خارج شده بوده؛ اون دیگه چاره ای نداشته" ، این مساله رو تایید میکنه. قایق در دل شب و در مسیر رودخونه که ظاهرا به آخر دنیا میرسه، به یه جشن پوشالی میرسه که نمیشه ازش لذت برد؛ البته اون سربازا مجبورن که وانمود کنن که داره بهشون خوش میگذره؛ اینجا سروان ویلارد شاید تنها کسی هست که وانمود نمیکنه که خوش میگذره و فقط به خیمه شب بازی اونها خیره میشه؛ متولی های جنگ یا به قول سروان ویلارد، "دلقک های چهار ستاره" خوب میدونن که وسط این کارزار و در حال حاضر، فقط با جاذبه های جنسی هست که میشه سربازارو مجبور کرد که خودشون رو از هیجانات خالی کنن؛ ظاهرا قراره که اینطوری بهتر بجنگن؛ همون چیزی که کورتز کاملا باهاش مخالفه و دلیل برتری ویتنامی ها در مقابل آمریکایی هارو، نبود همینجور امکانات میدونه؛ در ادامه، سروان و گروهش به پلی میرسن که آتش جنگ در اون شعله وره؛ اینجا ظاهرا هیچ فرمانده ای وجود نداره و سرباز مرموزی که انگار داره تبدیل به ماشین آدمکشی میشه، در جواب سوال سروان مبنی بر اینکه فرمانده اینجا کیه، جواب میده که میدونم کیه؛ لحظاتی بعد، سروان رو میبینیم که با مهمات به قایق برمیگرده، بدون اینکه فرمانده رو دیده باشه؛ ظاهرا مثل ماهیت جنگ که در اون فقط باید کشت، اینجا فرمانده، گلوله ست؛ فرمانده تفنگه و مقصود سرباز از فرمانده، چیزی جز این نیست. در ادامه به ملاقات با فرانسوی ها میرسیم که وحشت در عمق وجودشون نفوذ کرده؛ ولی همزمان دست بردار نیستند و اعتقاد دارن که ویتنام وطنشونه؛ انگار که هر کسی، سهمی از این گوشت میخواد و برای بدست آوردن اون، بعد از مهمات و گلوله، به بحث بر سر سوسیالیست یا کمونیست بودن ویتنامی ها هم احتیاج داره.
سفر رودخانه ای سروان در سبک فیلم های جاده ای هست و این سفر، انتظارت زیادی رو از سرهنگ کورتز ایجاد میکنه و خوشبختانه کورتز با بازی مسحور کننده مارلون براندو در هیبت موجودی نیمه خدا، در انتهای رودخانه، به همه انتظارات پاسخ میده؛ اینجا آخرالزمانه؛ عنوان فیلم رو روی دیوار های معبد بومی ها هم میشه دید؛ کشته شدن فرمانده قایق با نیزه و به شکلی کاملا بدوی، حکایت از سفر عمیق کورتز به درون طبیعت و خودش داره؛ ملاقات با کورتز در عین حال که ترسناک هست، بسیار هیجان انگیزه؛ این مساله رو از حرفای ویلارد میشه فهمید: "از این که وقتی اونجا رسیدم، چیکار کنم و اونجا چی پیدا میکنم، میترسیدم؛ از خطراتی که وجود داشت، آگاه بودم یا فکر میکردم که آگاهم؛ ولی در درون من چیزی قوی تر از ترس وجود داشت؛ اونم میل من برای رویارویی و دیدن سرهنگ بود"؛ باید به نقش عکاس عجیب و غریب که کورتز رو به عنوان شاعری جنگجو میشناسه، هم اشاره کرد؛ تعبیر راجر ایبرت از مرد عکاس خیلی خوبه: "کاراکتر راهنما، دلقک و ابله داستان، که توازن بین ویلارد و کورتز رو حفظ میکنه"؛ سروان ویلارد برای مدت کوتاهی در بند میمونه و کورتز که میدونه اون فرار نمیکنه، به حال خودش رهاش میکنه؛ سکانس آزادی ویلارد جالب و تاثیر گذاره؛ کورتز به همراه بچه ها، از روزنه ای، ویلارد رو دید میزنه و انگار که داره سروان رو برای هم صحبتی و درددل، ارزیابی میکنه؛ خوندن بریده های نشریات دولتی برای ویلارد در مورد جنگ و سیاست، نمودی از درد و دل های کورتز هست؛ در رفتار کورتز، ذات پاک بچه ها و انسانیت رو میبینیم؛ اون به انسانیت رسیده؛ ولی به شکلی جنون وار؛ هر کسی رو که احساس کنه این انسانیت رو نقض میکنه، رو به شدیدترین وجه، مجازات میکنه؛ بر همین اساس، نباید سرهنگ رو قضاوت کرد؛ اینجا تکه ای از آخرالزمان و روز داوری هست؛ ولی نه برای کورتز که در جایگاه قضاوت نشسته؛ پس میشه گفت که مرگ کورتز، مرگ انسانیت یا مرگ خداست.
سروان ویلارد، تا حدودی سرهنگ رو درک کرده و به همین خاطر، کورتز با وجود داشتن قدرت، بهش اجازه میده که زنده بمونه؛ و بالاتر از این مساله، سرهنگ، ویلارد رو انتخاب میکنه که به زندگی و دردهاش پایان بده؛ احتمالا کورتز با خودش میگه که اگر قراره مردن من به دست کسی باشه، ترجیح میدم به دست این مرد باشه؛ چرا که کورتز مقداری از خودش رو در ویلارد پیدا کرده؛ اون داستان خودش رو در زمانی که با نیرو های ویژه بوده، تعریف میکنه: "ما به دهکده ای رسیدیم و به دست بچه های اون دهکده واکسن زدیم و رفتیم؛ وقتی داشتیم میرفتیم، پیرمردی گریه کنان خودش رو به ما رسوند؛ از شدت گریه نمیتونست ببینه؛ برگشتیم و دیدیم که اونها تمام دست های بچه هاشونو که واکسن زده بودیم رو قطع کرده بودن؛ کوهی از دست های کوچیک روی هم تلنبار شده بود؛ و من؛ من مثه یه پیرزن وحشت زده گریه کردم"؛ مسلما کورتز داستان گریه و وحشت زدگی خودش رو برای هر کسی تعریف نمیکنه؛ جز برای کسی که به خودش نزدیک ببینه؛ اون از "ترس مفید" میگه و اینکه باید باهاش دوست بود: "ترس معنوی و وجدانی، دوستان تو هستن؛ اگه باهاشون دوست نباشی به دشمنانی تبدیل میشن که باید ازشون ترسید؛ دشمنای واقعی"؛ و کورتز در نهایت از نگرانی هاش میگه: "نگرانم که پسرم نتونه بفهمه که من میخواستم چیکار کنم و کی باشم؛ اگه من کشته شدم، میخوام کسی باشه که برگرده و برای پسرم توضیح بده که من کی بودم و چرا اینکارارو کردم"؛ میبینیم که انگار ویلارد برای قتل کورتز برگزیده شده و این ماموریت باید انجام بشه.

سروان ویلارد که دردهای سرهنگ رو شناخته، درون قایق با ذهنی آشفته، خودشو آماده میکنه که کار سرهنگ رو یکسره کنه؛ اون با خودش فکر میکنه و نتیجه میگیره که کشتن سرهنگ، اجتناب ناپذیره؛ اینو از حرفاش، به خوبی میشه فهمید: "همه از من میخواستند که اینکارو انجام بدم، بیشتر از همه خود سرهنگ میخواست؛ اون منتظر من بود تا بیام و دردهاش رو از بین ببرم؛ اون میخواست مثه یه سرباز در حالت آماده باش از این دنیا بره؛ نه مثه یه شخص ضعیف و خائن و بی مصرف؛ حتی اون جنگل هم میخواست که اون از دنیا بره؛ جنگل همون موجودی بود که دستورات از اون بهش الهام میشد"؛ سرانجام ویلارد پس از شستشوی آشفتگی هاش در رودخونه و زیر بارون؛ همزمان با مراسم مذهبی بومی ها، به شکلی هولناک، کورتز رو از بین میبره؛ درست به همون وحشتناکی و خشونتی که گاو بخت برگشته در مراسم مذهبی از پا درمیاد؛ فهمیدن اینکه چرا لحظات قربانی شدن گاو با کشتن سرهنگ به شکل موازی نشون داده میشه، کار خیلی سختی نیست؛ فقط کافیه به چهره و چشمای گاو، خیره بشیم؛ سرانجام سروان ویلارد که با مانوس شدن با سرهنگ و قتل اون، به خدای جدید بومی ها تبدیل شده، نگاهی به اون قبیله میندازه و احتمالا به ایدئولوژی کورتز فکر میکنه؛ اما خسته تر از اونه که مثه سرهنگ، در اون محل باقی بمونه و روش اون رو در پیش بگیره. اینک آخرالزمان درس ترسیدن و نترسیدن به موقع، هست؛ درس ایمان و شجاعته؛ دیالوگ و حرف برگزیده این فیلم به نظرم جمله ای از سرهنگ والتر ای کورتز هست که از زبون عکاس نقل میشه و دو قسمت داره؛ قسمتی خصوصی در مورد جنگ و قسمتی عمومی که به ترتیب، یادآوری میشه:
"بین کلمه لایف یه ایف وجود داره؛ اگر؛ اگر تونستی وقتی همه اطرافیانت برای از دست دادن عزیزاشون و جون خودشون، تو رو سرزنش میکنند، آروم باشی و اگر تونستی وقتی همه بهت شک دارند، به خودت اعتماد کنی، این میشه زندگی"
اینک آخرالزمان (1979)
برچسبها: فرانسیس فورد کاپولا, مارلون براندو, فیلم های قابل تامل 1975 تا 1979 حرکت مجهول...
ما را در سایت حرکت مجهول دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:25